مرتضى راوندى

139

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

سياست آخرين خلفاى بنى عباس خلفاى بنى عباس از آغاز امر تا جلوس المتوكل على اللّه ، همه مقتدر و صاحب‌نفوذ بودند ليكن از دورهء متوكل به بعد ، دوران ضعف خلفا آغاز گرديد ، و بتدريج ، امرا و فرمانروايان ايرانى و ترك و عرب از ضعف دستگاه خلافت استفاده كردند و سلسله‌هاى مستقل و نيمه مستقلى تشكيل دادند و در مركز خلافت نيز كم‌كم كارها از دست خليفه خارج شد و به دست امراى ترك افتاد ، و آنها نيز خليفه را برحسب ميل و ارادهء خود اداره مىكردند و هروقت اراده مىكردند به حيات او خاتمه مىدادند . به قول شادروان اقبال آشتيانى : « چون خلفا از ايام المعتصم به بعد از خود اراده و حركتى نداشتند ، از شر خواص و خدمه و لشكريان به خدا پناه مىبردند و در عقب القاب خود كلمهء « اللّه » را آورده و با اختيار عناوينى نظير المتوكل على اللّه و المقتدر باللّه و المطيع للّه ، منتظر روز عزل يا قتل يا حبس خود نشسته خلافتى ننگين مىكردند ، در صورتى كه تا جلوس المتوكل ، يعنى در قرن اول از خلافت عباسى ، رشتهء كارها به دست خلفاى بزرگى مثل منصور و مهدى و رشيد و مأمون و معتصم بود و ايشان با ارادهء قوى و عقل و سياست موانع را از پيش برمىداشتند و شوكت و اعتبار خلافت را روزبروز در انظار زيادتر مىكردند . از زمان متوكل تا عهد المقتفى يعنى از 233 تا 520 ، غالب خلفاى عباسى يا به دست مخالفين كشته شدند يا از مقام خلافت معزول و به حبس و بند گرفتار گرديدند ، و بغداد چندين بار به دست سلاطين آل بويه و سلاجقه درآمد و خليفه دست‌نشاندهء كسانى شد كه قاعدتا بايد بر ايشان حكمفرما و آمر باشد . در اين دوره فقط خلفا به اين دل‌خوش بودند كه گاهى ملوك مقتدر اطراف به مصلحت وقت ، هديه‌اى به بغداد بفرستند و از ايشان فرمان حكومت ممالك يا لقب بگيرند و اسم خليفه را در خطبه و سكه بياورند ، و اين كار بىثمر چنان بعضى از خلفا را قانع و راضى مىكرد كه از شادى در پوست نمىگنجيدند . . . ولى عقلا بر اين شادى كودكانه مىخنديدند و شعرا ، كه تواناييشان در كتمان اسرار قلبى خود از مردم ديگر كمتر است ، به زخم زبان ، ايشان را مىآزردند و مردم بلاد دور و نزديك را از حال زار خليفهء بغداد خبر مىكردند . . . چنان كه ابو بكر محمد بن العباس خوارزمى كه در اواسط قرن چهارم هجرى مىزيسته وضع خلفاى عباسى را كه به جاى زر و سيم به مردم لقب و كنيه مى - بخشيدند به باد مسخره گرفته است . » با اين آشفتگى درونى « . . . دستگاه خلافت بسيار مجلل و باشكوه بود و ساختمانهاى مجلل تودرتو داشت و عدهء كثيرى از لشكريان هميشه پاسبان آن بودند . مردم را اجازهء ورود به آن نبود . . . گرداگرد خليفه را هميشه پرده‌داران و حاجبان گرفته بودند و رئيس آنها را كه حكم وزير دربار را داشت ، « حاجب الحجاب » يا حاجب خاص مىگفتند . » خلفا با آنكه خود را جانشين پيامبر مىدانستند از هيچگونه لهو و لعب و حتى فسق و فجور و حرام‌خوارى و كارهاى ناروا خوددارى نداشتند و از باده‌خوارى و مستى و نشست و برخاست با زنان هرجايى و كنيزكان و سازندگان و نوازندگان و مسخره‌ها روىگردان نبودند و هميشه زنان بسيار در حرمسراى خود داشتند و خواجه‌سرايان در كارهاى كشورى و لشكرى دخالتهاى ناروا مىكردند . . . علامت خلافت سه چيز بود : نخست ردايى كه به آن